زندگی نامه شهید عباس آبیاری/شهید مدافع حرم
زندگی نامه شهید عباس آبیاری/شهید مدافع حرم
شهید عباس آبیاری در بیست و یک دی ماه نود و چهار در منطقه عملیاتی خان طومان در حوالی شهر حلب،‌ در سن بیست و چهار سالگی به شهادت رسید.

به گزارش پایگاه خبری شباویز،شهید مدافع حرم عباس آبیاری متولد هشت دی‌ماه هزار و سیصد و هفتاد بود و در منطقه عباس‌آباد شهریار از توابع استان تهران زندگی می‌کرد

عباس، رشته رزمی را از همان دوران کودکی دوست داشت و حدود ۱۵ سالگی وارد رشته رزمی شد. در رشته رزمی هم بسیار موفق بود و به قهرمانی‌های متعدد رسید و مدال‌های زیادی کسب کرد. هاپکیدو رشته‌ای است که نمی‌توانند به خارج بروند، از کره استاد می‌آوردند و او در اینجا در مبارزه امتحان می‌گرفت و حکم قهرمانی را می‌داد. عباس قهرمان و استاد رشته رزمی هاپکیدو بود.

مادر شهید: برای ولایت و ولی‌فقیه احترام خاصی قائل بود و کسی نمی‌توانست حرفی نامربوط در این باره جلوی او بزند و واقعا از ولایت فقیه پیروی می‌کرد. در زمان فتنه ۸۸ با اینکه سن کمی داشت ولی به شدت فعال بود و از نظام و ولایت دفاع کرد.

دو سال پیگیر کارهای رفتنش بود. اوایل ما نمی‌دانستیم که در حال انجام کارهایش برای اعزام به سوریه است ولی بعد از مدتی مطلع شدیم. در مورد دانشگاه نرفتن می‌گفت«اگر بخواهم دانشگاه بروم، پیگیری‌ام برای رفتن به سوریه، کمرنگ می‌شود.»

می‌خواست از کربلا به سوریه اعزام شود چون از کربلا راحت‌تر اعزام صورت می‌گرفت که آنجا هم اعزام نشد. وقتی برای زیارت به حرم صاحب اسمش حضرت عباس رفته و گفته بود«یا حضرت عباس(ع)،۲۴ سال به اسم شما زندگی کردم، مامان، بابا و همه فامیل می‌گویند که یک سر سوزن از غیرت، شهامت، منش و خصوصیات شما را دارم، مامان می‌گوید که پایت را جای پای حضرت عباس(ع) گذاشته‌ای، نذر می‌کنم تا موقعی که مدافع حرم نشدم و به زیارت خانم زینب(س) نرفته‌ام، آب خالص نخورم.» آنجا نذر می‌کند که تا موقع رفتن به سوریه آب خالص نخورد. من همیشه در خانه به عباس می‌گفتم «عباس، پایت را جای پای حضرت عباس(ع) گذاشته‌ای» که می‌پرسید «از کجا می‌دانی مامان؟» می‌گفتم «از همان‌جایی که خودت می‌دانی.» عباس خودش متوجه شده بود که آقا نذرش را قبول کرده است و روی نذرش ماند. وقتی برگشت، گفت «می‌خواهم به مشهد بروم و با پاسپورت افغانستانی به سوریه بروم.»

ما نگذاشتیم این کار را انجام دهد. تا اینکه پدرش به عباس گفت «من شش روز برای دوره آموزشی می‌خواهم بروم، تو هم بیا.» بعد از اتمام دوره و وقتی به سوریه رفت، روز ۱۵ دی ماه بود که در حرم حضرت زینب(س) و بعد از زیارت، آب می‌خورد. این نذر آب، حدود ۴۶ روز طول کشید.

قرار بود دی ماه سال ۹۴ عباس همراه پدرش به سوریه برود که پدرش را نبردند و گفتند «ان‌شاء ا.. بعد» که سر این موضوع پدرش ناراحت شد و به عباس گفته بود «من تو را بردم، ثبت‌نام و حمایت کردم، چطور تو را ببرند؟ تو من را تنها گذاشتی و خودت می‌روی» که عباس گفته بود «بابا من می‌روم و مطمئن هستم که پنجشنبه می‌آیی.» عباس ۱۲ دی ماه از خانه رفت و ۱۳ دی اعزام شد و روز ۱۵ دی ماه بعد از زیارت حرم حضرت زینب(س) آب خورده بود و روز ۲۱ دی ماه در خانطومان سوریه به شهادت رسید.

بعد از شهادت عباس، همسرم نیز به عنوان مدافع حرم به سوریه رفته بود. آنجا فیلمی که توسط داعش گرفته شده بود را دید. عباس ساعت چهار روز ۲۱ دی ماه تیر خورده و وضعیت به شدت وخیمی پیدا کرده بود. آنها بالای یک شیار در خانطومان بودند و دو نفر از همرزمانش نیز کنارش بودند. تعریف می‌کنند که بعد از تیر خوردن، همرزمانش گفته بودند برگردیم ولی عباس گفته بود «نه». اینها مستقیم نیروهای داعش را می‌دیدند و فاصله نزدیکی با هم داشتند.

عباس می‌گوید «شما تمام مهمات و سلاح من را ببرید و یک نارنجک به من بدهید.» با این حرف دوستانش خندیده و به شوخی گفته بودند«با نارنجک می‌خواهی خودت را به شهادت برسانی؟» که عباس گفته بود «کجای کار هستید؟خود خانم دنبالم می‌آید.» نارنجک را می‌گیرد و دوستانش از شیار پایین می‌روند و زمانی که پنج تا از نیروهای داعش به او نزدیک می‌شوند، ضامن نارنجک را می‌کشد و آنها را به درک واصل می‌کند و بعد خودش به حالت سجده روی خاک می‌افتد و به شهادت می‌رسد. به خاطر اینکه عباس چند تا از فرماندهان و تعداد زیادی از نیروهای داعش را به هلاکت رسانده بود، فرمانده اصلی گفته بود زنده و مرده این آدم را باید اسیر کنید که از صبح تا حالا لبخند را به لب ما خشکانده است و هم‌وزن دست و پایش، طلا جایزه می‌گذارد. بعد از شهادت، پیکر عباس را برمی‌دارند و سر، صورت و بدنش را اربا اربا می‌کنند و آن را در بخش‌های مختلف پخش می‌کنند. چند ماه بعد جمجمه، دو تا دنده و حدود یک کیلو از بدنش را در مبادله تحویل دادند که روز هفتم تیرماه مصادف با ۲۱ ماه مبارک رمضان پیکرش را دفن کردیم.

بازدیدها: 16