تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۶/۱۰ ۲۳:۰۵ |
کد خبر: ۳۸۸۴۵۹

از کرامات حضرت بی بی حکیمه (س):

بار عام رسول الله (ص)

محمد رضا حیدری فرزند حسین، متولد ۱۳۲۹ هـ. ش در بن چهارمحال و بختیاری دیده به دنیا گشود.

محمد رضا حیدری فرزند حسین، متولد 1329 هـ. ش در بن چهارمحال و بختیاری دیده به دنیا گشود. تحصیلات تکمیلی خود را در دانشگاه معماری و مرمت هنر اصفهان به اتمام رسانده و با رتبه ممتاز فارغ‌التحصیل شده است. در سال 1372 هـ. ش در تهران به عنوان پیمانکار برای پروژه حرم بی‌بی حکیمه (س) انتخاب شد و تاکنون که 21 سال از آن زمان می‌گذرد در جوار حرم مطهر به خدمتگزاری مشغول است. دارای سوابق فعالیت قریب 36 سال در دو رشته اجرایی معماری و عمران می‌باشد. وی سوابق علمی و تألیفات گرانقدری دارد.

این خادم راستین حرم مطهر بی‌بی حکیمه (س)، در باب کراماتی که به چشم خود دیده است چنین روایت می‌کند: «قرارداد فاز دوم حرم در تهران بسته شد. بعد از تجهیز کارگاه در دره باز بابا کلان، کارخانه سنگ شکن راه اندازی نمودیم و برای شروع کار وسایل راه‌سازی را به منطقه فرستادیم. در این هنگام، اداره اوقاف گچساران طی تماسی با بنده اعلام داشتند که قیمت پیشنهادی شما، قیمت بالایی است، ما پیمانکار ارزان‌تر در دسترس داریم. به استناد این مطلب قرارداد را یک‌طرفه لغو نمودند. در فراخوان مجدد جهت برگزاری مناقصه پروژه آستانه مبارکه بی‌بی حکیمه (س) قریب 24 پیمانکار برای اجرا دعوت شدند. من هم دعوت شدم؛ اما دعوت را نپذیرفتم و به طور کتبی در پاسخ به دعوت نامه نوشتم: پیمانکار این پروژه بودم ولی متأسفانه بدون منطق و یک‌طرفه قرارداد فی‌مابین بنده و اوقاف لغو شده است. پس از مدتی یعنی سال 1374 هـ. ش آقای نتاج (مدیرکل وقت اوقاف و امور خیریه استان کهگیلویه و بویراحمد) و مرحوم حاج جواد شیدا (عضو هیات امنا حرم مطهر) به خانه بنده تشریف آوردند و اظهار داشتند؛ برای اجرای پروژه برگردید. از آنها دعوت و از من امتناع. برای خودم دلیل داشتم؛ قرارداد منعقده میان من و اداره اوقاف به شکل یکطرفه لغو شده بود و این موضوع را توهین بزرگی می پنداشتم. در پایان جلسه آن شب آنها نتوانستند بنده را قانع نمایند. در فرجام همان شب همه خوابیدیم. در عالم خواب چنین رویت کردم: حضرات در تهران بودند. آقای امامی جمارانی، نتاج، حاج آقا شیدا و بنده در شبستان مسجدی نشسته بودیم. مسجد مالا مال از جمعیت بود. همه، دسته دسته نشسته بودند. همه جا پر از شمع و چراغ و روشنی و شربت و شیرینی بود. من در جوار امام جمارانی نشسته بودم. از او پرسیدم: اینجا کجاست؟ گفت: مگر نمی دانی امروز جدم رسول ا... بارعام داده (اجازه به حضوررسیدن) وماهم آمده ایم که شکایت تورانزد او ببریم. گفتم: چه شکایتی؟ گفت:حرم بی بی حکیمه (س) را نیمه کاره گذاشتی و اینجا آمده ای مگر نمیدانی هیچ کس آنجا نمی رود. در همین هنگام، فضای مسجد نورانی و روشن شد و به چشم خود دیدم که رسول الله (ص) وارد مسجد شده، به سمت ما آمده همه بلند شدند و هرکس هدیه ای در دست داشت. آرام به آقای جمارانی عرض کردم :همه هدیه دادند من ندادم. ایشان گفت:هدیه ای که در دست داری بهترین هدیه هاست. قرص نانی را در دست یافتم.».

حضرت ختمی مرتبت رسول الله در سمت چپش وارد اتاقی شد. اولین نفرات وارد و اعلام شکوائیه نمودند. آقای جمارانی به پهلویم زد و گفت : آماده باش! گروه بعدی ما هستیم. همین لحظه عبای جمارانی را گرفتم و التماس کردم که شکایتت را پس بگیر. من می روم، من به حرم می روم و آنجا را می سازم. همین گونه می گریستم و شیون می کردم. از خواب پریدم؛ حالم دگرگون شده بود. خانمم را بیدار کرده و گفتم هیچ راهی نیست من باید راهی حرم بی بی (س) شوم، پرسید ترا چه شده؟ دیشب مخالف رفتن بودی و اکنون مشتاق رفتنی. داستان خوابم را حکایت کردم. بی پرس و جو گفت : برو خدا بزرگ است و بی بی حمایتت می کند. توکل کن و راهی شو. چنین شد که اکنون 21 سال است که این خاک پاک دامنگیرم شده و به عشق خواهر امام رضا (ع)، خادم اهل البیت (ع) می باشم.

این معمار چیره دست که ساخت حرم مطهر بی بی حکیمه (س) را از افتخارت زندگی خود می داند؛ با شوق، به روایت کرامت دیگری می پردازد که خود به چشم دیده است: «یادم هست در اجرای فاز دوم، کار به کندی پیش می رفت زمستان فرا رسیده؛ باران بود و بارندگی. در یکی از باران ها که بیش ازیک شبانه روز به طول کشید اتفاق جالبی در آستانه بی بی حکیمه (س) افتاد. با این باران تمام جاده ها ریزش کردند و حتی تاسیسات شرکت نفت با مشکل روبرو شد. آنقدر سیل در دره جاری شد که تمام مسیرهای منتهی به حرم بسته، کوه ها ریزش کرده، آذوقه به اتمام رسید و آب و برق قطع شد. حدود نیمه شب در کارگاه پروژه خوابم برد. حس کردم که یکی مرا بیدار کرد و گفت: خوابی!؟ بیدار شو! بیدار شدم و احساس بدی داشتم. حس می کردم اتفاقی در حرم به وقوع پیوسته است. علی (یکی از کارگران) را بیدار کردم و گفتم: خودت را به حرم برسان، ببین چه اتفاقی افتاده است؟ با زحمت رفته بود و برگشته هراسان گفت : سنگی بر روی حرم سقوط کرده و داره حرم را خراب می کند. همچنان باران می بارید. رفتن به آستانه حرم سخت بود و مشکل. بچه ها را جمع و به سمت حرم رفتیم. سنگ بسیار بزرگی بر روی حرم افتاده بود که با مساعدت کارگران آنرا خرد کرده و پایین آوردیم. حرم مطهر با اصابت این سنگ با عظمت تنها با کرامت بی بی (س) حفظ شده بود».

این خادم صادق، که سال ها از عمر خود را در راه ساخت حرم مطهر بی بی حکیمه (س) صرف نموده، باز با شنیدن سخنی پیرامون آن امام زاده عظیم الشان و کراماتش در ادامه چنین روایت می کند:

«زمستان سختی بود. یادم می آید، بارندگی شدید بود. جاده ها مسدود شده بودند و عبور و مروری نمی شد. آذوقه تمام شده بود. آخر شب با یکی از کارگران صحبت کردم که هر طور شده فردا صبح زود باید به دیلم برویم تا آذوقه ای تهیه کنیم. قرار شد فردا با وانت عازم شویم و هر جا که مسیر مسدود بود پیاده طی مسافت نماییم تا شاید نان و برنج و قند و روغن و سایر مایحتاج را تهیه نماییم. فقط ما دو نفر این موضوع را می دانستیم. در حالی که کسی از موضوع اطلاعی نداشت صبح زود یکی از خادمین که خدایش بیامرزد مرحوم حیدر پرستش گفت : اگر عازم سفر به شهر هستی، همشهریت را با خودت ببر. (جناب مهندس حیدری بختیاریست ولی محلی ها اورا اصفهانی می خوانند) برگشتم. دیدم پیرمردی با لهجه اصفهانی دارد صحبت می کند. بر تعجبم افزوده شد. در آن باران، با آن شدت و قطعی جاده ها و عدم عبور و مرور، این پیر مرد اصفهانی اینجا چکار می کند!؟ سوالی بود که در ذهنم نمود پیدا کرد. سردش بود. تعارف نمودیم که داخل بیا تا گرم شوی گفت: با همسرم آمده ام. چند قدم دورتر پیرزنی در سرما می لرزید. القصه، اجاقی برای آنها مهیا، کمی گرم شدند.».

دوباره پرسیدم : اینجا در این هوای بارانی ...؟!؟جاده های مسدود!؟

پیر مرد گفت :حکایت ما و زیارت حضرت بی بی (س) شنیدنی است. بعد چنین گفت: پسری دارم، تصادف کرد و بدهکار دیه یک مسلمان شد. به زندان افتاد. وضع مالی خوبی نداشتیم، شروع کردیم به استمداد طلبیدن از این اداره و آن سازمان، به هر جا سر زدیم، پاسخی نگرفتیم. مایوس و خسته، شبی در خواب دیدم، خانمی چادر سفیدی بر سر دارد. ازمن پرسید: همه جا رفتی و درخواست کمک نمودی، نزد بی بی هم رفتی؟ گفتم : بی بی کیست؟ گفت: دختر امام موسی کاظم (ع)، فردای آن شب رفتم خدمت امام جماعت محله و آدرس بی بی را پرسیدم؟ امام جماعت گفت: نمی دانم ولی فکر می کنم طرفای شیراز باشد. به خونه اومدم و به همسرم گفتم: پاشو باید بریم. گفت کجا: گفتم: سوی حرم حضرت بی بی حکیمه (س) ترمینال صفه که رسیدیم دیدیم یکی فریاد می زند: دو نفر شیراز! دو نفر شیراز! سوار شدیم و بعد از رسیدن به شیراز در پی دیدار بی بی از این و آن پرسیدیم. فردی چنین راهنمایی کرد: به سمت گچساران بروید. باز اومدیم ترمینال، فردی صدا می زد؛ حرکت کردیم... گچساران دونفر! گچساران که رسیدیم؛ از بی بی سراغ گرفتیم همه راه را بلد بودند. با وانتی به با با کلان اومدیم. همینکه پیاده شدیم پاترولی سررسید و ما را سوار نمود و تا نزدیکی های حرم آورد. دیشب که رسیدیم ضریح بی بی را بوسیدیم و گریه کردیم و حاجت خواستیم. اکنون مراد خویش را گرفته ایم و حالا می خواهیم وداع گوییم. آن دو را سوار کردیم. بعد از پیاده نمودن آنها دوباره سوار شدیم به سوی دیلم».

مهندس حیدری با شوق به کرامت دیگری اشاره و چنین گفت: یادم می آید برای ساخت گنبد، عده ای اظهار نظر می کردند و معتقد بودند که باید گنبد کامل ساخته و اجرا شود. مشاورین پروژه با بنده متفق القول بر این طرح نیم گنبد تاکید داشتیم. القصه؛ کار پروژه به طول کشید و تابستان با هوای سوزان و گرمای آن از راه رسید. ساخت گنبد را شروع نمودیم. زمانی که می خواستیم طرح نیم گنبد را اجرا نماییم در حرم عطری متصاعد می شد. شمیمی بی نظیر، این عطر، عطر معمولی نبود. بویی خوش که هیچ جای دنیا به شامه کسی نخورده است. بی بی (س) از طرح نیم گنبد خوشش می آمد و بدین منظور فضا را خوشبو می نمود. مگر نشنیده ای که می گویند: «ان الله الجمیل و یحب الجمال» «خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد».

 

منبع: کتاب ترنم وازگان سبز نوشته رامین چرومی

دانلود فایل مرتبط با خبر :
Share
ارسال نظر
نام و نام خانوادگی :(اختیاری)پست الکترونیک :(اختیاری)
نظر شما :    
لطفا حاصل عبارت زیر را در باکس روبرو وارد کنید:
= ۱۱ + ۱ ارسال
388459