زندگی نامه شهید پویا ایزدی/شهید مدافع حرم
زندگی نامه شهید پویا ایزدی/شهید مدافع حرم
شهید پویا ایزدی در اول آبان ماه ۱۳۹۴ با اصابت موشک کورنت اسرائیلی به تانکش در روز جمعه مصادف با تاسوعای حسینی در حلب سوریه به شهادت رسید.

به گزارش پایگاه خبری شباویز،پویا ایزدی یکم شهریور ۱۳۶۲ دیده به جهان گشود

یکی ازبارزترین خصوصیات این شهیدبزرگوارخوش اخلاقی وگشاده رویی بود,واین ویژگی ایشان در بین تمام اعضای خانواده,اقوام دوستان وهمشهریان شناخته شده بود.

شهید پویا ایزدی از بسیجیان بصیر و ولایتمدار پایگاه امام حسین(ع) باغبهادران در دفاع از حرم حضرت زینب (س) به فیض عظیم شهادت نائل آمد.
او اولین شهید مدافع حرم در لنجان است . مردم شهید پرور و بصیرلنجان همواره در جبهه های نبرد حق علیه باطل شهدایی را تقدیم اسلام نموده اند و در هر مقطعی از زمان اماده فداکردن جان خود در پاسداری از ارزش ها هستند.

همسر شهید: از سال اولی که جنگ سوریه آغاز شد قصد رفتن داشت. اولین بار که می خواست به سوریه برود سال ۹۲ بود و من تازه باردار بودم، همه کارهای رفتن و ثبت نامش را انجام داده بود. یک روز از من خواست باهم بیرون برویم و کمی صحبت کنیم، از جنگ سوریه و اتفاقات آنجا گفت، متوجه شدم که می خواهد به سوریه برود. موافقتم را اعلام کردم، در واقع مخالفی برای رفتنش نمی دیدم، از ته قلبم دوست داشتم برود. خودش مدام اخبار سوریه را دنبال و پیگیری می کرد و من را در جریان می گذاشت تا اینکه تماس گرفتند و اطلاع دادند که رفتنش کنسل شده است. خیلی ناراحت شد و بهم ریخت. آن زمان گفتم اگر قسمت شد تا دوباره بروید من رضایت دارم.

تا اینکه سال ۹۳ ماموریت عراق پیش آمد و قرار شد برای سه ماه به عراق برود اما بعد از مدتی که تقریبا ۳۰ روز می شد به کشور بازگشت. بعد از ماموریت عراق یکسالی طول کشید که به سوریه اعزام شد، من نمی دانستم مسئله چیست و صحبتی هم از رفتنش به سوریه نبود. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده، حتی یکبار گفتم چرا حرفی از رفتن نمی زنید؟ تا اینکه بعد از شهادت متوجه شدم در ماموریت عراق انفجاری رخ داده و ایشان پرتاب شده بود که در اثر آن به شدت کمرش آسیب دیده و مشکل پیدا کرده بود اما حرفی به من نزد. بسیار تودار و خویشتندار بود و این قبیل اتفاق ها را به من نمی گفت تا نگران نشوم. چند ماه بعد از این اتفاق هم در محل کار از ارتفاعی به پایین افتاده بود که باعث شد دکتر از ماندن در عراق و رفتن به سوریه منعش کند.

بعد آمدنش از سوریه یک جفت جوراب سوخته از وسایلش پیدا کردم وقتی پرسیدم برای چه کسی است تنها خندید و مدتی بعد هم اثری از آن جوراب ندیدم.

خودش خیلی اصرار به رفتن به سوریه داشت همه تلاشش را کرد، فرمانده لشکر هشت، سردار امینی می گفت وقتی به او گفتم نمی توانی بروی به گریه افتاد و اشک ریخت و گفت: «می خواهی بگویی من لیاقت ندارم؟!» خودش کاغذ برداشت و نوشت اینجانب پویا ایزدی با توجه به مشکلات جسمی آمادگی اعزام به سوریه را دارم. همیشه هم می گفت خدا نکند از این قافله جا بمانم و می ترسم که انتخاب نشوم.

یک ماه قبل از رفتن به سوریه کار ثبت نامش انجام شد، گلزار شهدای اصفهان را خیلی دوست داشت، یک روز پنجشنبه عصر بود که تماس گرفت و گفت امشب به خانه نمی آیم، می خواهم به گلستان شهدا بروم، پرسیدم چیزی شده؟ گفت نه فقط می خواهم تنها باشم و با شهدا خلوت کنم. اوایل شهریورماه بود گفتم حداقل می‌آمدی باهم می رفتیم اما گفت که می خواهم تنها باشم و فردا صبح که به خانه بیایم برایت می گویم. فردا صبح زود به خانه آمد. من هم کمی سرسنگین برخورد کردم، فکرم درگیر بود که چه اتفاقی افتاده بدون من گلستان شهدا رفته، چون هیچ وقت سابقه نداشت جز در زمان های ماموریت بدون من به این محل ها برود.

گفت با رفتنم به سوریه موافقت شده. گفتم چه شده قبل از این راحت می رفتی چرا سخت گیری می کنند؟ چیزی نگفت. یک حرف هایی زد و خواب عجیبی که دیده بود را تعریف کرد. نکته مهمی که بین حرف هایش به آن اشاره کرد این بود که گفت من هیچ دلبستگی ای در دنیا جز تو و ریحانه ندارم و این دل کندن سخت است ولی از شهدا خواستم این دلبستگی را از من بگیرند که جوابم را دادند.

در طول سه هفته ای که سوریه بود چند باری تماس گرفت و یکبار هم پیام داد و از حالش خبر داد که خوب است. تماس ها در حد سلام و احوالپرسی بود و حال ریحانه را می پرسید. بار آخر یک روز قبل از شهادت و یک روز قبل از تاسوعا تماس گرفت. تقریبا مدت زیادی باهم صحبت کردیم. سراغ ریحانه را که گرفت خواستم صدایش کنم که با او صحبت کند اما قبول نکرد، گفت نمی خواهم.

کسی که طاقت شنیدن گریه های دخترش را نداشت و به هر دری می زد تا آرامش کند حتی نخواست صدایش را بشنود، واقعا از ما دل کنده بود. چند روز قبلش خبر دو نفر از دوستانش را شنیده بودم، این بهم خوردن آرامش باعث شد تا همه شبکه های اجتماعی را از گوشی ام حذف کنم، می ترسیدم اتفاقی بیافتد و اسمش را در سایت و شبکه ها ببینم، به خودش هم گفتم وقتی اسم دوستانت را به عنوان شهید دیدم خیلی نگران شدم. بعد هم گفت اگر اتفاقی افتاد اصلا ناشکری نکن و شکر خدا را به جا بیاور، مراقب خودت و ریحانه ام باش.

عصر روزی که برای آخرین بار تماس گرفت و بعد از آن به شهادت رسید من در خانه نبودم. در این مدت خیلی بیرون از خانه نمی رفتم تا اگر تماس گرفت بتوانم جوابش را بدهم اما آن روز ریحانه سرما خورده بود و او را به دکتر برده بودم. وقتی برگشتم دیدم چندین بار تماس گرفته است. بعد از شهادت از دوستانش شنیدم که چند بار تماس گرفت و وقتی دید خانه نیستم گفته بود دوست داشتم بیشتر با همسر و فرزندم صحبت کنم.

پویا فرماندهی تانک را به عهده داشت و به گفته همرزمانش مسیر عملیات را پاکسازی و پیشروی می‌کردند. پویا ۲۰ روز در منطقه حضور داشت تا اینکه در اول آبان ماه ۱۳۹۴ با اصابت موشک کورنت اسرائیلی به تانکش در روز جمعه مصادف با تاسوعای حسینی در حلب سوریه به شهادت رسید.

بازدیدها: 28