به گزارش پایگاه خبری شباویز،شهید «مهدی عزیزی» متولد اول مهر سال ۶۱ بود
فعالیتهای شهید عزیزی در دوران نوجوانی در بسیج، او را شیفته حضور در سپاه کرده بود لذا پس از پیش دانشگاهی در دانشکده افسری سپاه ثبت نام کرد و تا سال سوم ادامه داد.
نقل است که شهید مهدی عزیزی همواره تصویر شهید ابراهیم هادی را در جیب خود داشت، کتابش را خوانده بود و هروقت از کنار تصویر او رد میشد سلام میکرد.
مادر شهید میگوید: هر بار از او میپرسیدم که پول هایت را چه میکنی و آیا سبد کالایی به تو میدهند یا خیر تنها یک جواب میداد و آن اینکه مادر مگر چیزی نیاز داری. نمیگفت که اینها را به کسی میدهد. همیشه میگفت مادر هر چیز که میدهیم مال ما است، ولی مابقی چیزها برای دنیاست. بعد از شهادتش بود که تازه فهمیدم چه میکرده و کجاها کمک رسانی میکرد.
مادر شهید از آخرین سوال و جواب رد و بدل شده بین خودش و دردانه دلش سخن میگوید: روزهای آخر مهدی با روزهای دیگرش تفاوت بسیار داشت. یکبار من را صدا کرد و گفت مادر یک سوال میپرسم صادقانه جواب بده. پرسید اگر زمان امام حسین (ع) بود و من میخواستم بروم شما چه میگفتید؟ گفتم یقینا صدتای تو فدای امام حسین (ع). گفت مادر هم اکنون هم آن زمان است و هیچ فرقی نمیکند. اگر ما نرویم گویی دوباره دست حرامیها به حضرت زینب (س) رسیده است و او را به اسارت برده اند. اگر امروز نرویم بر خلاف دستوررسول خدا (ص) عمل کردیم که فرمودند اگر صدای مظلومی را آن سوی عالم شنیدی و نروی کافری. با این حرفها اجازه رفتنش را از ته دل دادم.
مهدی در ۳۱ سالگی و یک روز مانده به ماه مبارک کوله بار به سمت سوریه میبندد، اما هنوز نام کسی به نام همسر در شناسنامه اش نقش نبسته بود.
مادر شهید در پاسخ به این سوال که چرا شهید ازدواج نکرد چنین پاسخ میدهد که ما برای وی دختر شهیدی را پیدا کرده بودیم که از هر لحاظ مناسب بود، اما مهدی میگفت نه دست بردارید. آن بنده خدا چه گناهی کرده که هم فرزند شهید و هم همسر شهید باشد
مادر شهید میگوید: شبهای قدر بود و خیره به آسمان بودم. آن شب ماه بیشتر از شبهای دیگر میدرخشید از خدا خواستم بهترین آرزوهای فرزندانم براورده شود. خدا زود این دعایم را برآورده کرد. وقتی مهدی عازم سوریه میشد از من و پدرش قول گرفت که شیون نکنیم و اگر قرار است اشکی ریخته شود برای حضرت زینب باشد.
وی ادامه میدهد: وقتی خبر شهادت عزیزم را شنیدم تنها گفتم شیرم حلالش و از حاضرین خواستم تا نماز به جای آورم و بعد از آن راهی معراج شهدا شویم. بعد از نماز از همه همراهان خواستم که وقتی به معراج رسیدیم کسی شیون نکند چرا که مهدی از من قول گرفته بود. هنوز صدای مهدی در گوشم میپیچد که از من قول گرفته بود گریه نکنم.
مادر شهید عزیزی خاطر نشان میکند: وقتی به معراج رسیدیم جمعیت زیادی از مسجد ارک آمده بودند چرا که مهدی زیاد به مسجد ارک میرفت و دوستانش برای وداع با او آمده بودند. فضای معراج بسیار سنگین بود قبل از آوردن مهدی، تابوتهایی در معراج بود که در بین آنها شهید گمنامی وجود داشت که تنها یک پا از وی برگشته بود، لذا از همه میخواستم که ابتدا بروند بالای سر این شهید چرا که مادر بالای سر این شهید نبود. مهدی را با آمبولانس گل زده به مانند ماشین عروس آوردند. بالای سر تابوت پسرم نشستم و گفتم از ما قول گرفته بودی صدایمان را بلند نکنیم و نکردیم پس شفاعت ما یادت نرود
بازدیدها: 28





