به گزارش پایگاه خبری شباویز،شهید حاج حبیب الله ولایی ۱۵ دی ۱۳۴۸ در روستای سنگ بست از توابع بخش مرکزی شهرستان آمل به دنیا آمد.
از ۱۵ سالگی با رها کردن درس و مدرسه در صف رزمندگان اسلام در جبهههای حق علیه باطل حضور یافت. پس از پایان جنگ تحمیلی به سپاه رفت و در این لباس مقدس به نظام جمهوری اسلامی خدمت کرد.
در سن ۲۴ سالگی با خانم محبوبه رضایی ازدواج کرد.
همسر شهید میگوید: حبیب الله از نیروهای حفاظت اطلاعات بود و نیازی نبود وارد خط مقدم جنگ شود اما اینطور که بعدا برای ما گفتند او وارد میدان نبرد می شد و دلش طاقت نمی آورد عقب بماند. حتی مجروح هم شده بود راضی به برگشتن نمی شده. او عاشق شهادت بود. اوایل ازدواج یکبار مرا به امامزاده ابراهیم آمل برد و آنجا گفت که دو خواسته از خدا داشته، یکی ازدواج با من بوده که رسیده یکی هم شهادت که خدا هنوز روزی اش نکرده است.
شهید ولایی چند سالی می شد که به نیروی قدس رفته بود و به طبع مأموریت های برون مرزی هم زیاد می رفت، مثل: لبنان و سوریه و عراق و. .. البته هیچ وقت حتی یک جمله هم درباره کارهایی که انجام می داد حرفی نمی زد. حتی در مورد اینکه کجا رفته هم گاهی خبر می داد. ۶ ماه سوریه بود و چون ما دلتنگ شدیم دو هفته با بچه ها رفتیم پیشش ماندیم.
پیش از عید سال ۹۵ بود که حس کردیم حبیب الله حالش خوب نیست. برای بلند شدن به سختی می توانست بایستد. دکتر رفتیم و همان موقع متوجه شدیم جراحات ناشی از مجروحیت در سوریه کار خودش را کرده. رفته رفته به قدری حالش بد شد که دیگر نمی توانست به محل کارش برود. خودش حس می کرد روزهای آخرش هست. دیگر به سختی می توانست نفس بکشد.
حال شهید ولایی اینقدر وخیم شده بود که چند ماه در بیمارستان بستری شد. من هر روز از صبح تا ظهر می رفتم بیمارستان، ظهر می آمدم غذای بچه ها را آماده می کردم و دوباره می رفتم تا شب. روزهای سختی بود. مریض هایی شبیه او معمولا خودشان به کما می روند اما حبیب الله مغزش خوب کار می کرد و به هوش بود برای همین برای اینکه بتواند راحت نفس بکشد مجبور بودند او را بی هوش کنند تا دستگاهی که در ریه اش می گذرانند اذیتش نکند. وقتی من می رسیدم بیمارستان دکتر بی هوشی دارویش را کم می کرد تا کمی به هوش باشد بعد به او اطلاع می داد که همسرتان آمده شما را ببیند. می رفتم کنارش و دستش را می گرفتم و با او صحبت می کردم… یادآوری خاطرات آن روزها برایم سخت است. لب های شهید ولایی را با کمی آب زمزم و تربت کربلا نم می زدم تا شاید تسکینی بر دردهایش شود.
سال ۹۶ هم خدا حبیبش را به آرزوی اولش رساند و او شهید شد.
بازدیدها: 14





